دوستان بزرگوار و اندیشمند
شاید (خاکستر یاد) بجا مانده از گذر عمر باشد در اجاق روزگار وحاصل استحالۀ روحی سرکش
(( خاکستر یاد ))
یک وجب دورتر از خط عبور
دل من با فرصت یک لحظه تأمّل
در آرامش
فاصله داشت
و عجیب
گل یخ روی زبانم روئید
و به فریادم
که به آواز قناری می مانست
یخ پاشید
و من از فصل شکوفائی سرما
چه همه ترسیدم
پنبه های تشکم برف شدند
و لحافم بارید
بالشم نیز ترک بر داشت
************
بالشم را خواهم دوخت
برفها را آب خواهم کرد
انجماد
بدترین فصل برای جاریست
عشق را می خشکاند
************
در دروازۀ شهری
روی طاق نصرت
شعله ای می رقصد
و به آدم می فهماند
آن بالا هم گرمی هست
نردبانی می خواهد
بالا بروی
نمدت را گرم کنی
و دل یخ زده ات را آب
***********
صبح یک روز مرا خواهی دید
دور چشمانم پف کرده
به تو خواهم گفت که نخوابیدم
شعرهایم را غربال میکردم
رفته بودم آن بالا
نمدم را گرم کنم
نمد خاطره ها یادت هست؟
روی دوشت بنداز
مطمئن باش دل یخ زده ات
آب خواهد شد
حتی در پاشویه حوضت
ماهی خواهی دید ....
***********
پدرم میگوید
زندگی نان و پیاز و دوغ است
مهربانی را شوت باید کرد
توی دروازۀ تنهائی
تا تنور عاطفه داغ است
نان یکرنگی را باید چسباند
مادرم
اما.......
با تحّکم می خواند
زندگی را باید خورد
وسعت آینه را باید دید
با دم شیر باید بازی کرد
سفره را باید با غاز نوشت
من می گویم
زندگی خوشۀ انگور سیاهیست که در چار جهت می رقصد
در چار سبو خوشحال است
***********
جاده را تا بهشهر
تا بندرگز
هر روز می خوانم
نکته هایش همه را حفظم
احتیاط
سبقت ممنوع!
خط ممتد
و همیشه خطری هست در گردش چپ!!
بعد هر سر بالائی
یک سرازیری ست
چند روزی است گریدر
در حاشیه جاده بیمار است
گاهی هم ایست !!
یک نفر در وسط جاده
نفس از یادش رفته
مادرش می پندارد ظهر بر می گردد...
***********
شعر من اینست !!
دوست دارم بی پروا باشم
دوست دارم با بلدرچین مانوس شوم
دوست دارم با قرقاول عکس بیندازم
شوق دارم
شوق روئیدن از باغچه ای
که زمینش عشق است
و دلم می خواهد
همنشین باشم با گل یاس
هر کسی دوست ندارد
بشنود شعرم را
گوشهایش را بجود ...
***********
یادم هست
یکشب رفته بودی تا خودت را
در کوچۀ بی وزنی وزن کنی
من آنشب تا صبح
شعرم را
در اندوه شستشو می دادم
مثل تو
عینک واقعیت را گم کردم
بد گمانی کپک حوصلۀ عشق است
پای اندیشۀ بد بینی باید شاشید !!!
***********
گاه می اندیشم
یک نفر می خواهد از من برود
به پریشانی
به همانجا که درختانش
پنجۀ گرگ را می ماند
چه اهمیت دارد .......
یک نفر می خواهد
که نفهمیده رهایت سازد
آدم اینجا تنها نیست
اینجا
چیزهائی هست
که دلت گرم شود
تار
سنتور
مرغان مهاجر
و غزل.....
لحظه هایت همه بیداریست
جادۀ خواب در اینجا ختم است
و اگر دست احساست
با تیغ غروی زخم بر دارد
از رگت بوی بهار نارنج
فوران خواهد زد....
**********
تار را بر می دارم
و تلنگر
و تمام حرفهایم را
با نوک انگشتانم می گویم
تار هم دل دارد
حس دارد
می فهمدآنچه را می گوئی
بذر را باید در دلی پاشید
که زمینش نم احساس دارد
و تناسب دارد
با زوایای محبت
**********
یادم هست
وقتی که گاومان
باس ترین نتها را می خواند
پای آخور
سطلی آب
و صدای سوتم
گاو را تشویق میکرد
تا بنوشد آبی را
که من از چاه کشیدم بالا
و کف دستی که حتی یک موی نداشت
دختر کولی را می طلبید.....
ظهر یک داغی طاقت فرسا بود
ظهر یک روز تموز
دختر کولی را دیدم
که به آئینه مشغولی من می خندید
وصمیمیت خود را به رگ احساسم
تزریق نمود....
چشمهایم در روی نگاهش خشکید
با نگاهش گفت
دعایت خواهم کرد
تا شقایق باشی.......
و سپس
یک نفر را دیدم
شلغم پخته درو میکرد
آب را با چنگال می نوشید
و دلش قطره چکانی بود از اندوه
زیر لبگرد کتش
عطر پیاز را پنهان می ساخت
ماه را دشنام می داد
تاریکی را می پسندید
و خودش را
به جهنم نسبت میداد
و به عقرب می گفت
دائی جان!!!
هر چه بود
زندگی اورا در حلق خودش قرقره میکرد
**********
حالا می گویم
باید از روی پر چین تاریکی رد شد
گمان روز را باور باید کرد
باید از حیلۀ خر زهره گذشت
باید از شمشاد آموخت
سبز بودن را در همه فصل
باید مثل لاکپشت
زیر شن متولد شد
راه دریا را باید بشناسی
باید در حوصلۀ دریا غسل کنی
یک نفر پیدا خواهد شد
عشق را
در دلت الهام کند...
**********
پرسیدم
تا خط عبور
تا وجین علف خودبینی
چند فرسخ باقی است
بیخ گوشم نجوا کرد
یک وجب بیشتر باقی نیست
اما
یک وجب
چه همه دور است
دختر کولی گفت
راه دوری نیست
ما لحافی می خواهیم از تبسّم
تا که پای دلمان بیرون نزند.....
**********
فلسفه گاهی
به علوم خنده اش می گیرد
علم چون در ته دالان محبت گیج است
زندگی یک طرفش حیرانی است
ما همه در تلۀ آنچه نمی خواهیم
گاه و بیگاه گرفتاریم....
باید
به طناب احساس چنگی بزنیم
بالا برویم
از درخت گل عشق
تا فرصت باقیست
رنگ را بیرنگ کنیم
چشمه پاک صداقت را جاری
**********
من که از صبر زمان خسته ترم
رازهائی دارم
با بیشتر از صد گل محبوبه شب....
کف دستم چه نوشته ست؟؟؟
دختر کولی می خواند
گل محبوبۀ شب
واژۀ خوبی نیست !!!
دل من مثل گل یاس سپید
می چکد از قلمم بر کاغذ ........
**********
من نخواهم ترسید
از پیچک
و گل شب بو را
توی تنهائی خود آب نخواهم داد
و عبور خواهم کرد
از پل فاصله ها
دارم انگار
قانون گذشتن را می فهمم
و پس از این
همه جا جار خواهم زد
آی..........
فردا دیر است !!
و تو را خواهم گفت
سعی کن در حوضچۀ تنهائی
به شنا کردن عادت نکنی
و به جلبکها عشق نورزی
تو شب آخر اسفندی
در پایان دقایق
یک وجب تا شهر بهار
تا عشق
فرصت داری
فاصله ات را بشکن
قانون اینست ......
**********
چه عجیب است
دختر کولی خوابم را خواند
او حتی
آنطرف فردا را نیز تجسّم می کرد
و به من گفت که از دستانت
گل احساس می روید
عشق را خواهی فهمید
دل به یک تار بلند مهتاب هم می آویزد!
**********
عشق را تجربه کردم
طعم تندی داشت
و بیانم تاول زد
قرن ما کور و کر است
و عواطف را می نشاند به رکود
روی ذهن و افکار
گل مرداب می روید
و ابابیل محبت
فیل خود خواهی را
سنگ نخواهد انداخت....
خودمان را باور داریم ؟
به چه می اندیشیم ؟
ما فرو رفتۀ دریای کدامین هستیم ؟
و به بیهودگی هیچ
چرا می خندیم؟
چاره ای هم نیست
باید ماند
گل سرخی در راه است
**********
دختر کولی پرسید
چه پیامی دارد
خوشۀ گندم که به هجرت میرفت
از سبز
تا زرد
تا نان
تا رویش؟؟؟
گردش تند زمان را چه کسی چرتکه زد
روی یک ساعت تنهائی عمر؟
واژۀ رفتن را
چه کسی اندیشید
تا دلی آزرده شود؟
چه کسی خلق نمود
رویش حوصله را در اعصاب؟
چه کسی آموخت دریا را
تا آئینۀ خورشید شود
و هلو
میوۀ خوشمزه ای باشد
در صفحه ای از تاریخ ؟
چه دلیلی دارد
هیچکس در لانۀ اندیشۀ خود
عاشقانه
نقش یک جوجه کلاغی نکشید
و کسی جار نزد جز سهراب
آی شبنم دارم ...
و همه وقتی که
خودشان را مشغولند
شکلشان فرق نکرد؟؟؟
دختر کولی گفت
هیچکس از لجن فکر
در درازای زمان
ماهی نگرفت
**********
می شود ماندن خوبی ها را
در ذهن ترسیم نمود
و نگه داشت برای دل خود
حتی
خاکستر یاد
**********
باید هجرت کرد
تا آنسوی تفکر
تا خورشید
تا عشق ......
صفایتان را عشق است
یا علی مدد![]()
![]()
