((لاله واژگون))
با اینکه عشق در نظرم آسمان نبود
در حیرتم که صحبتم از آب و نان نبود
هر شب کنار پنجره پائیز بود و من
حرفی ولی درون دلم از خزان نبود
دل را به روی هر کس و ناکس گشوده ام
هیچش عزیز تر ز تو کس میهمان نبود
صندوق عشق راز مگو داشت در ضمیر
اما در او برای شکفتن توان نبود
پرورده گشت در دلم از عشق شعله ای
این شعله آنچه را که دلم خواست آن نبود
قرن طلا و عشق! عجب ناشیانه بود
جائی که ما زدیم ، بجز کاهدان نبود
در بند هجر مرغ دلم گیر کرد و مرد
زیرا همای را که قفس آشیان نبود
تا انتها ورق زدم از تو کتاب چشم
یک حرف از وفا به نگاهت نشان نبود
یا علی مدد
+ نویسنده(محمد حسین ولائی) در چهارشنبه 26 بهمن1384 و ساعت
21:1 |
